تبليغاتX

کسی صدایم می زند ...
قاب عکس
 

 

       

 

پي نوشت1 :

1-     ديوار اتاقم پر شده؛ شرمنده جا براي بقيه نيست.

2-     من اصلا اهل عكس به ديوار زدن نيستم

3-     من عكس شخص خاصي(!!!) رو به ديوار اتاقم نمي زنم.

4-     من  خاطره زياد دارم.

5-     من دلم تنگ شده.

6-      ...

مورد 6 به بعد را خودتون زحمتشو بكشد. فقط يادتون باشه گزينه همه موارد و هيچ كدام نداريم.

 

پي نوشت 2:

      ديوار قلب مهمه ديوار اتاق كه ارزشي نداره.

 

نوشته شده توسط مریم در دوشنبه سی و یکم تیر 1387 ساعت 2:2 | لینک ثابت |

صدا كن مرا
 

خدایا ...

 

صدا كن مرا كه صدايت زيباترين نواي عالم است
صدا كن مرا كه صدايت قلب شكسته ام را تسكين ميدهد
صدا كن مرا تا بدانم كه هنوز مرا از ياد نبرده اي
نشسته ام تا شايد صدايم كني
                                                         
صدايم كني ومحبت بي دريغت را نثارم كني

 

                                         

 

پي نوشت: خدا هيچ وقت كسي را از ياد نمي بره اما كار از محكم كاري كه عيب نمي كنه.

 

 

نوشته شده توسط مریم در جمعه بیست و هشتم تیر 1387 ساعت 19:54 | لینک ثابت |

دلم گرفته
 

 

                       هواي دلم سخت ابريه

                                                  كِي باروني شه خدا مي دونه....

 

                       

 

نوشته شده توسط مریم در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387 ساعت 12:41 | لینک ثابت |

دفتر خاطرات
 

روز سه شنبه 3/2/1387 با مریم:

(ببخشيد اگر خيلي طولانيه، بالاخره يک روزه)

 

 صبح: ساعت 5 با صداي موبايل نجمه از خواب بيدار شدم حدود 5:30 دقيقه صبح با نجمه زديم بيرون. تو اتوبوس تا نزديکاي مترو خوابيدم چون شب قبلش فقط سه ساعت و نيم خوابيده بودم (نگران بودم، تا ساعت يک و نيم خوابم نبرده بود)

تو ايستگاه مترو منتظر قطار بوديم که به نجمه گفتم: ديشب نفهميدم کِي دستم را بريدم! نجمه خنديد گفت: قضيه حضرت يوسف رو يادته؟ منم گفتم: کِي وقتي که بلقيس رو ديد ؟ چشماي نجمه گِرد شد و گفت: مريم، تو تعطيلي هاااا منظورم زليخا بود. منم حسابي شرمنده شدم....

 

 وقتي از مترو پياده شدم نرگس تاج‌گردان را با همسرش ديدم. (اومده بود خانومشو تا دم مترو مقصد برسونه )  تو سرويس دانشگاه براي نرگس تعريف کردم ديروز چه اتفاقي افتاد. اونم بدون اينکه نظري بده با رَوِشِ خودش آرومم کرد ... البته از اول صبح همه چيز را به خدا سپرده بودم وحالم بهتر شده بود ولي نرگس هم بي تاثير نبود.  

 

دانشگاه - کلاس رياضي: تمرينهاي رياضي رو حل نکرده بودم (اصلا هم به روي خودم نياوردم.حس حل کردن رياضي نداشتم ) استادمون يه جوراييه . من اصلا ازش خوشم نمي‌ياد شوخي‌هاي بي‌مزه زياد مي‌کنه... تو کلاس اصلا حواسم به درس نبود. استادمون هم فهميد...

ساعت دوم حسابي خنديدم.استادمون ادعاش مي‌شه که شريف درس‌خونده دختره اومد به استاد بگه: شما خانواده شهيد بوديد که شريف قبول شديد (يعني سهميه داشتيد) اشتباهي گفت: استاد شما پدر شهيد هستيد؟ استادمون هم از خنده قرمز شد

 

 دانشگاه - کلاس زبان: دير رفتم سر کلاس .حوصله کلاس زبان را نداشتم. موقع خوندن تمرين وقتي نوبت من شد، معني يکي از تمرينهاي من اين بود:" تفکر در مورد اتفاقي که افتاده است بي‌معني است."

خداييش چه جمله قصاري بود!! بعد از معني کردنش کلي به فکر فرو رفتم. برام جالب بود چون منم اکثر اوقات اول فکر مي‌کنم بعد يه کاري را انجام مي‌دم؛ چون پشيموني سودي نداره.

 

  سلف دانشگاه: نمي‌دونم من قيمه خوردم يا لباسام؟ مدتها بود اينجوري لباسم خورشتي نشده بود. (فکر کنم از 2-3 سالگي   تا حالا) راستش خودم اصلا متوجه نشده بود (اصلا حواسم به غذام نبود) فاطمه بهم تذکر داد که آستين مانتوم+بقيه لباسام خورشتي شده ( مانتوم سفيد بود!).

 

 دانشگاه - کلاس معادلات ديفرانسيل: اين کلاس از همه بدتر بود چون حسابي ضايع شدم و کلي بچه‌ها بهم خنديدن.

من و ساير بچه‌ها اکثرا سر اين کلاس مي خوابيم. بماند که من در رديف اول جلوي چشم استاد چرت مي‌زنم. اما امروز من اصلا نخوابيدم حتي براي يه لحظه... اما اي کاش مثل هر هفته مي‌خوابيدم...

به خودم گفتم: بايد به درس گوش بدي. من داشتم مطالب روي تخته رو مي‌نوشتم ، استاد هم تندتند داشت درس رو توضيح مي‌داد... من خط اول را داشتم مي‌نوشتم و استاد خط سوم را توضيح مي‌داد. يهو من شنيدم که گفت: خوب اينجا فاکتور مي‌گيريم. منم با اعتماد به نفس کامل خط اول را نشون دادم و گفتم: استاد چه جوري فاکتور گرفتيد؟ نمي‌دونم چرا همه + استادمون خنديدن . استاد گفت: صدا و تصوير براي تو قاطي شده؛ من اونجا مشتق گرفتم اينجا فاکتور. (نکته مهم اينجا بود که علامت مشتق جلوي عبارت بود و من اصلا متوجه اون نشده بودم) حالا خنده همه بند اومده بود من نمي‌تونستم جلوي خندمو بگيرم. بچه‌ها همگي موافق بودن که من مثل هميشه بخوابم؛ ولي من اصلا خوابم نمي‌اومد...

تازه به دوستام پيشنهاد دادم که شما به کارهاتون برسيد من حواسم به درس هست...

ساعت دوم ديگه صداي استادمون در اومد. من که کاري نکردم...

استاد داشت معادلات لژاندر (خودمم نمي‌دونم چيه!!) را توضيح مي‌داد، يه تمرين داد و گفت: جواب عمومي اين معادله را بنويسيد. من فقط پرسيدم: استاد پس چرا معادله‌ش را نمي‌نويسيد؟؟ اونم بهم گفت: تو اصلا حواست نيست.

فکر کنم يه مقدار اندکي ضايع شدم البته اين رويه تا آخر کلاس هم  ادامه داشت.

همش وسايلم روي زمين مي‌ريخت خودكار، مداد، پاكن، خودكار قرمز بعد از خودكار آبي... فکر کنم مريضيم واگير داشت چون استاد در ماژيکش زمين افتاد يکي از بچه‌ها خط ‌کشش زمين افتاد و اون يكي خودكارش افتاد و ادامه داشت تا آخر كلاس.

من اين کلاسمون رو دوست دارم چون استاد بين دو ساعت حدود 30 دقيقه استراحت مي‌ده و 30 دقيقه ‌هم کلاس رو زود تعطيل مي‌کنه.  (روز اول با ما شرط کرد که اصرار نکنيد حتي 10 دقيقه هم نمي‌تونم کلاس را زودتر تعطيل کنم.)

اين کلاسمون بد آموزيش خيلي بالاست... استادمون مي‌گه بايد به يه فرمول خيلي احترام بذاريم چون همش کارمون بهش مي‌افته. يعني چي؟؟؟ يعني ما فقط بايد به کسايي احترام بذاريم که کارمون پيششون گيره؟؟؟

يه بار ديگه هم گفت ما به زور بايد از يکسري عبارات لاپلاس بگيرم و تاکيد داشت که بايد يه موقع‌هايي زور بگيم . خوب به نظر شما اين بدآموزي نداره؟ يعني بايد يه موقع‌هايي کارمون را با زور پيش ببريم ؟؟؟ 

 

 موقع برگشتن از   دانشگاه:  ما  ساعت5 کلاس را تعطيل کرديم. سرويس دانشگاه به مقصد مترو حدود 5:30 بعداز ظهر راه ‌افتاد . نيم ساعت الکي ول چرخيديم. براي هزارمين بار، جزوهام وسط حياط دانشگاه پخش زمين شدن تا اومدم اونا رو جمع و جور کنم بازوم خورد به آينه بغل يه پرايد.

دوستام نگرانم بودن و اصرار داشتن يکي منو تا خونه برسونه . همه امروز يه جوري نگام مي‌کردن البته من کلاً نفهميدم. چون اگه مي‌فهميدم بايد جواب قيافه علامت سوالشون رو مي‌دادم. پس بهتر که نفهميدم... (يکي از بچه‌ها سوال از چشماش مي‌باريد)

تو راه داشتم شاهکارهاي چند روز اخيرم را براي دوستام تعريف مي‌کردم . . .

حالا که اينقدر اصرار داريد براي شما هم مي‌گم.

چند روز پيش از عابر بانک پول گرفتم وقتي شمردم ديدم حدود 4-5 هزار تومان ديگه بايد پول بگيرم ... اول دکمه 5000 تومان رافشار دادم ديدم قبول نکرد گفتم شايد هزار توماني نداره با خودم گفتم با 4000 تومان هم کارم راه مي‌افته دکمه چهار هزار تومان را زدم و منتظر موندم. حس کردم دستگاه داره زياد پول مي‌شماره . يهو ديدم چهل هزار تومان!! پول بهم داد اون موقع يادم افتاد که روي مانيتور عابر بانک اصلا گزينه چهار هزار تومان وجود نداره...

 

يه روز ديگه موقع برگشتن خونه گفتم دختر خوبي شم و با کليد در را باز کنم داشتم کليد را وارد قفل دَر مي‌کردم که متوجه شدم کليد کشوم را دارم وارد قفل دَر مي‌کنم...

 

تو اتوبوس خواب بودم که سميرا SMSزد: سلام خونه‌اي؟ نمي‌دونم چرا من خوندم‌: سلام.خوبي؟ داشتم مي‌نوشتم ممنون که دوباره خوابم برد.

از اتوبوس که پيدا شدم دوباره گوشيمو نگاه کردم ديدم بنده خدا نوشته بود: سلام .خونه‌اي؟ حالا خوب شد  SMSرا sent نکرده بودم...

 

موقع برگشتن به خونه؛ يکي از دوستام داشت داستان زندگي‌شو برام تعريف مي‌کرد. منم با دقت به حرفاش گوش دادم چون خداييش خيلي جذاب بود...

 

از دوستم که جدا شدم تا خونه mp3 player تو گوشم بود و داشتم آهنگ گوش مي‌کردم البته نه مي‌دونم کي خونده بود نه مي‌دونم اسمش چي بود آخه همشو از موبايل نجمه برداشته بودم فقط گوش می دادم.

 

خانه: تا آخر شب تو اتاق بودم. تصميم داشتم تنها باشم و درس نخونم!!

موقع خواب مامانم گفت: شب‌بخير. منم جواب دادم: باشه!!! تازه بعد از چند دقيقه يادم اومد جواب شب بخير اين نبود.

تازه مي‌فهمم چرا بايد يه Ram يک گيگ رو مغزم نصب کنم...

( امروز تو دانشگاه همش حال و هواي دانشگاه قبلي‌مو داشتم.)

 

نوشته شده توسط مریم در یکشنبه بیست و سوم تیر 1387 ساعت 21:36 | لینک ثابت |

به اين ميگم عشق واقعي ...

 

تو بايد هر روز صبح بلند شي

با نوك پنجه بري آشپزخونه

برام استيك درست كني بياري برام تو رختخواب.

بري بيرون كار كني

مُزدِتو درسته تقديمم كني.

باد بزن بياري بادم بزني،

بدويي بري كليسا،

زانو بزني و بگي:

" خدايا ممنونم كه اين مرد رو به من دادي."

من به اين ميگم عشق واقعي

واقعي و شيرين.

البته اين عشقي نيست كه دارم

ولي عشقيه كه لازم دارم.

اگه كسي به من اتهام زد

اسلحه شو به طرفم نشونه گرفت

دلم مي خواد بپري وسط

تا گوله بخوره تو قلب خودت

وقتي مي افتي زمين و داري مي ميري

دلم مي خواد نگاه كني و بگي:

" شل، ببخشيد كه فرشتو كثيف كردم،

لطفا فقط جسدمو بنداز بيرون"

من به اين ميگم عشق واقعي

واقعي و شيرين.

البته اين عشقي نيست كه دارم

ولي عشقيه كه لازم دارم.

                                                                        گزيده ترانه ها و شعرهاي شل سيلورستاين

 

                   

 

نوشته شده توسط مریم در جمعه بیست و یکم تیر 1387 ساعت 17:21 | لینک ثابت |

کنکور
 

جمعه كنكور كارداني به كارشناسي دانشگاه دولتيه

 

                                       

 

 اصلاً استرس نداشته باشيد. چشماتونو ببنيد، يه نفس عميق بكشيد و تست ها رو بزنيد به همين راحتي...

 منم همين جوري قبول شدم.

 

اگر هم ترديد داشتيد كدوم گزينه را بزنيد يادتون باشه  ده بيست سي چهل براي همين موقع هاست.

 

   در ضمن مطمئن باشيد در همه لحظات خدا همراهتونه و من دارم براتون دعا ميكنم.

 

موفق باشيد

 

 

 

 

نوشته شده توسط مریم در پنجشنبه بیستم تیر 1387 ساعت 0:32 | لینک ثابت |

استاد ضد فيمينيست

 

استادي در كلاس درسش بشدت ضد فمينيستي رفتار مي كرد. يه روز دخترهاي كلاس تصميم مي گيرن اگر يكبارديگه استاد سر كلاس دخترها رو اذيت كرد همشون دسته جمعي به نشانه اعتراض از كلاس بيرون برن.

يكي از پسرهاي كلاس متوجه اين موضوع مي شه و به استاد اطلاع مي ده.

استاد وارد كلاس مي شه و شروع به تعريف مي كنه: " داشتم توي راه مي اومدم ديدم دخترها توي صف بلندي ايستادن ازشون پرسيدم صف چيه؟ گفتند: شوهر."

در اين موقع همه دخترها بلند شدند تا از كلاس بيرون برن كه استاد گفت: " نريد فكر كنم ديگه تمام شده باشه و به شماها نمي رسه..."

 

پي نوشت:  توي دانشگاه ما هيچ وقت از اين اتفاق ها نمي افته اونم به چند دليل :  1- ما جاسوس نداريم 2- نسبت آقايون به خانومها 1 به 35 است ( البته اون يكنفر هم استاد مي باشد. ) 3- كسي توي دانشگاه دخترونه جرأت اين حرفها رو نداره...

 

 

نوشته شده توسط مریم در یکشنبه شانزدهم تیر 1387 ساعت 13:47 | لینک ثابت |

زندگي

 

 

زندگي را دوست دارم به شرطي كه :


ز؛ زندان نباشد
ن؛ ندامت نباشد
د؛ درد نباشد
گ
؛ گريه نباشد
ي؛ ياس نباشد


                                                                     "دکتر علي شريعتي"

 

نوشته شده توسط مریم در یکشنبه نهم تیر 1387 ساعت 16:38 | لینک ثابت |


 

كوچيك كه بوديم تنها كفشامون رو اشتباه مي پوشيديم  ، اما حالا چي؟

حالا كه بزرگ شديم تنها كار درستمون پوشيدن كفشامونه !!!

 

نوشته شده توسط مریم در سه شنبه چهارم تیر 1387 ساعت 14:29 | لینک ثابت |